کاش بنویسیم... کاش بنویسیم... زمان... آه از زمان که میتونه شکل و رنگی کاملا منفاوت و متناقض به آنچه که بوده، آنچه که بوده ایم بدهد، فراموشی اش که به کنار...
پ.ن ویژه برای زهرا: آن کاغذی را که سر کلاس اقتصاد خرد نوشتیم و لیست بلند بالایی از سوژه هایمان تهیه کردیم را خاطرت هست؟! پیدایش کردم :دی :))
آدم باید هنر این را داشته باشه که خودش را جاویدان کنه! یه چیزی خلق کنه که تا ابد بمونه! سیمین این هنر را داشت! اما یه تفاوتی با بقیه داشت! سیمین بلد بود شخصیت خودش را بیاره به قصه ها! آدما رو عاشق خودش بکنه... یه جوری که اگه اونایی که هیچ وقت ندیدش هم عاشقش بشن... یه جوری که اگر یه روزی نبود و آدما دلتنگش شدن... زودی برن سراغ کتاب هاش و اونجا پیداش کنن... سیمین ِ عزیز... مرسی برای جزیره ی های سرگردانی و ساربان ِ سرگردان و هستی اش که تو بودی...
درد من و تمام تبرخوردهها یکیست:
باور نمیکنیم که مردیم مدتیست
آنها در انتظار دوباره پرندهای
من فکر بازگشت کسی که نبود و نیست
از هرکجا نرفته به من بازگشتهای
ای بومرنگ خستهی من! یک نفس بایست!
یک عمر میدویم و به جایی نمیرسیم
یک عمر میدویم؟ دویدن برای چیست؟!
در پیله خوشتریم که در چشم روزگار
کفتار و کرم و کفتر و پروانه هم یکیست
بیچاره قلب من که در این جنگل شلوغ
خرگوش مرده زاده شد و لاکپشت زیست
مرسی مژگان عباسلوی عزیز برای این شعر
قسم به کمد دیواری و حس ِ امنیتش...
باید بلد باشه شعر بگه! یا بتونه اینجوری شعروار بنویسه! نه اینکه فقط بخونه و بعد دست هاش را فرو بره توی موهاش و ناله کنه که " ای وای ای وای ای وای...". عاشق را میگم. باید عاشقانه نوشتن را بلد باشه. رقصوندن لطیف کلمه ها را بلد باشه. اوهوم. مثل رقص اون دختر ترک توی عروسی ِ بهار که من یک آن فکر کردم داره پرواز می کنه و روی نوک پا وایسادم تا مطمئن شم پاهاش روی زمینه. باید بلد باشه کلمه ها را پر بده...
و گرنه خیلی طفلکی میشن. هم عاشقه. هم همه ی اون چیزایی که هیچ وقت کلمه نمیشن. مثل دردی که بغض نشه. بغضی که اشک نشه.
بده که آدم ترسو باشه! بده که آدم ترسو را بترسونن! بده که دوای درد یه نفر نوشتن باشه و از نوشتن هم... بده که آدم فقط بلد باشه دست خودش را بکشه... بدوه...ببردش یه گوشه... براش درس های تکراری را دیکته کنه...
میبینی باز رسیدم به سه نقطه...
آخخخخخ...
دلم قایم باشک می خواد...
سنگ کاغذ قیچی... سنگ کاغذ قیچی... سنگ کاغذ چی...
خیلی وقته من فقط چشم میذارم... توی بازی با تو... پیدات نمی کنم... میشینم کف زمین... گریه می کنم... و ناله میکنم که کجا دنبالت بگردم؟؟
دختره اینجا نشسته گریه می کنه... زاری میکنه... از برای من... پرتغال من... یکیو بزن... یکیو نزن...
همیشه من قایم میشم... تو ی بازی با خودم...خودم چشم میذارم... خودم تو رو میذارم توی مشتم...خودم قایمت میکنم... خودم بی موقع چشم هام را باز میکنم... خودم را پیدا میکنم... مشتم رو باز می کنم... گریه میکنم...
دختره اینجا نشسته گریه می کنه... زاری می کنه... از برای من... پرتغال من...
دلم تنگه پرتغال من.. گلپر سبز ِ قلب زار من...
اتل و متل نازنین دل
زندگی خوبه و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادی کوچیک و بزرگمونه
آهای زمونه... آهای زمونه...
یک ملیون بار با تعجب از خودم پرسیدم چرا!؟ آخه چطور ممکنه؟مگه میشه؟! و بعد با تعجب و انتظار به خودم نگاه کردم تا جوابم را بده. زبون لال و نگاه درمونده از جواب خودم را نگاه کردم و سواله را پرت کردم یه جایی اون پشت مشت ها و بعد مثل آدمی که گرگ افتاده دنبالش شروع کردم با تمام توان دویدن و به پشت سر نگاه نکردن. بعد هر بار، یک جایی بالاخره یه دفعه تمام نیروم با شتاب منفی هزار تموم شد و گرگه رسید به من و با اون سوال های مسخره شروع کرد به خوردن روح و روان من.
اون مثاله را که از قدیم الایام برای ناتوانی درک آدمیزاد ِ دنیانشین از دنیای دیگه می گفتند را یادتونه؟ همون مثال ِ بچه ی توی رحم ِ مادر که دنیاش به همون رحم مامانش ختم میشه و در نهایت یه سر و صداهایی که از اون بیرون میشنوه. یه جورایی شده بود قصه ی من. منی که یه بار همونطور با پاهای جمع شده توی شکمه مامانه خوابیده بودم و مامانه دستی روی شکمش کشیده بود و من حسش کرده بودم و کلی کیفور شده بودم و با خودم گفته بودم اووووه بهتر از اینم میشه؟!!
دنیای من کوچیک بود. بزرگترین و بی بدیل تجربه ها و اتفاق های دنیای کوچیک من، معمولی ترین و تکراری ترین و بی اهمیت ترین ها بود برای آن دیگری. و من این را نمی فهمیدم. نمی دیدم. تعجب می کردم.تعجب می کردم این گیر افتادن و در نیومدن خودم را و به راحتی عبور ِ دیگری را. تعجب می کردم و شروع می کردم به سوال کردن، به جواب نداشتن، به فرار، به تمام شدن به یکباره ی توانم. به تموم شدنم.
برای من، من و او و خدا بودن توی خیال - خیال؟- همه ی دنیا بود. آخر دنیا بود. همون جا که آدم باید می مردش. همون جا که زمین به آسمون می رسید و آسمون به زمین می رسید هم با هیچ چیزی توی دنیا عوضش نمی کرد، فراموشش نمی کرد... حتی... حتی اگر می دونست دنیا دنیا فاصله هست بین اویی که خودش ساخته و اویی که در واقع هست... حتی اگه به خاطر بیاره همه ی اذیت های شکنجه واری که شد... و اذیت هایی که کرد هر بار رو به رو شدن با تفاوت اوی دست ساز خودش و اوی واقعی... حتی اگه به خاطر بیاره خیلی چیزهای دیگر را...
حواسم نبود جواب سوال هام را... دنیای کوچیک خودم را و دنیای دیگری را... و نخواهد بود هم...
من گیر افتادم... ضعیف شدم.... اوهوم... مثل همون پروانه ای که افتاده توی تار عنکبوته! دارم جون میدم... آدم ها یکی یکی از کنارم رد میشن... نگاه می کنن... میگن اوهووو! تو همون پروانه هستی که ما می شناختیمت؟ که مغرور و سرحال و بی خیال بود؟ هه! چرا این شکلی شدی! چرا اینقد ضعیف و نخواستنی! و می گذارن میرن و من می مونم و نگاه های پر از حیرت و تعجب به آدم ها.... و عنکبوتی که هوس خوردن و کشتن من را نداره... و ترس و ترس و نفرت...
سلام
خب بعضی وقت ها هم اینطوری میشه! هیچ حرفی برای گفتن نداری، اما از اونجایی که میخوای یه حرفی زده باشی و اظهار وجودی کرده باشی، تصمیم میگیری یه گزارشکی از زندگانیت بدی، باشد که رستگار شوی!
خب عرضم به حضورتون ترم جدید از هفته ی پیش شروع شد و باز زندگیانم به جنب و جوش افتاد! و در حال حاضر فاطمه ای هستم که میخواد چندین تا هندوانه را به صورت همزمان بلند کنه و زمین هم نخوره و در همه هندوانه ها هم جزو تاپ تن اولای روزگار باشه! و خب خیال می کنم قیافه ی من و همین طور نتیجه کار برای شما قابل حدس باشه! هوم اگر بخوام بیشتر وارد جزئیات بشم باید خدمتتون عرض کنم طبق فرموده ی استاد جوگیر ِ أپل کاستومرم! شروع کردم به شبکه خوندن و همینطور شروع کردم به سردرآوردن و سر کشی کردن به دنیای جالب انگیزناک سخت افزار! و همزمان دارم سعی می کنم سی کوئل سرور هم کار کنم! و وب دیزاین هم یاد بگیرم! :دی و البته در کنارش تفریحات سالمم مثل فرندز دیدن و دکستر دیدن و فیلم دیدنم هم قطع نشه!
اخبار قابل ذکر دیگه این که تعطیلات جمعه و شنبه ای فوق العاده ی سرشار از دست و دنس و خنده و آواز و برف و کوهی داشتم در باغچه کده ی عمه جان این ها! که همین جا جاداره از خدا جان و شوهر عمه جان برای این باغچه اک که شانس قورت دادن یکجای این همه زیبایی را به من میده تشکر کنم. و در همین جا به همه ی شما فخر بفروشم تنها عضو گروه که موفق به فتح قله شد شخص ِ شخیص بنده بود، که برف و باد و سنگ وسرما رو شکست دادم!هاها هاااا :دی
دیگه اینکه امروز هم نمرات ترم قبلم کامل شد! و باید به اطلاعتون برسونم با معدل نوزده و ده صدم پرونده ی ترم قبلم بسته شد! البته جای هیچ خوشحالی نداره چون 12 واحد از 15 واحدم دروس جبرانی بودن که طبیعتا در معدل پایانی هیچ اثری از اثراتشون نخواهد بود! اما افتخار به من آزاده در موردشون :دی
و دیگه اینکه! گویا فردا ولنتاینه! و به همین مناسبت دیشب مامان جان یک بسته کادوی قلب قلبولی حاوی دو عدد لباس زیبا از بابا کادو گرفت! و خب در اون لحظه بنده فقط دنبال یک عدد دوربین بودم که یک نگاه زیبای مهران مدیرانه تحویلش بدم!
و دیگه همین! ترجیح میدم سکوت پیشه کنم و به فولدر سنتی جان جات هام گوش بسپارم! و برم سراغ آموزش وب دیزاین جان جان!
خدا یار و نگهدار همه ی ما!
پ.ن: زهرا جان جانم چهارشنبه صبح کنکور دارد، دعا دریغ نفرمایید.